تبليغاتX
انجمن شاعران مرده...
چوخوانی بدانی...
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مــرد


مثل یک بیت ته قافیـــــه ها خواهم مــرد


تـــــو که رفتی همه ثانیه هـــا سایه شدنـــد


سایه در سایه آن ثانیه ها خـــواهم مــرد


شعله هــا بی تو ز بـــی رنگی دریــــا گفـتند


موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد


گـــــم شدم در قـــدم دوری چشمان بهــــــار


بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:4  توسط حامی  | 

شعر برگزیده سال 2005 که یک کودک آفریقایی اونو سروده
When I born, I black, When I grow up I black, When I go in sun, I black, When I scared, I black, When I sick I black, And when I die I still black...
And you white fellow
When you born you pink
When you grow up you white
When you go in sun you red
When you cold you blue
When you scared you yellow
When you sick you green
And when you die you gray...
and you call me colored???...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:37  توسط حامی  | 

گـفـتمـش نقــاش را، نقـشی بکـش از زنـدگی
با قـلـم، نقـش حبــابــی بر لـب دریــــــا کشید
گـفتمـش چـون می کشی تصویر مردان خـدا؟
تــک درخـتـی در بـیـابــان، یکه و تنهــا کشید
گـفـتـمـش نامردمـان ایـن زمـان را نقـش کـــن
عکس یک خنجر، ز پشت سر، پی مولا کشید
گفتمش راهی بکـش، کان ره رساند مقصـــدم
راه عشـق و عاشـقی و مسـتی و نجــــوا کشید
گـفـتـمـش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکـس حیـــدر در کنار حضرت زهـــرا کشید
گفتمـش بر روی کاغذ، عشق را تصـویـر کن
در بیــابــان بلا، تصویـر یک سقــــــــــا کشید
گفتمـش از غربـت و مظلـومی و محنـت بکش
فکـر کـرد و چـار قبـر خاکی از طـــــــه کشید
گـفـتـمـش سختـی و درد و آه، گشتـه حاصــلم
گـریـه کرد، آهـی کشید و زینـب کبــری کشید
گـفـتـمـش درد دلــم را با کـه گویـم ای رفیــق؟
عکس مهدی را کشید و به، چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسیـــن
گفـت ایـن یـک را ببایـد خالـق یکتـــــــا کشید
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 1:48  توسط حامی  | 

دربيكرانه زندگي دو چيز افسونم ميكند 1-آبي آسمان را كه ميبينم و ميدانم كه نيست.2-خدارا كه نميبينم و ميدانم كه هست

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:25  توسط حامی  | 

با من باش
.
.
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 2:14  توسط حامی  | 

کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند
تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم
آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد
عشق را آلوده کرد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:38  توسط حامی  | 

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
بدینسان خواب ها را زیبا میکنم هر شب
دلم فریاد میخواهد ولی در گوشه ای تنها
که بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
کجا دنبال عشق میگردی؟؟؟
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:34  توسط حامی  | 

بشر در گوشه محراب خواهش هاي جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرت هاي هستي سوز
به دستش خوشه پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ
نگاهي مي كند سوي خدا از آرزو لبريز
به زاري از ته دل يك دلم ميخواست ميگويد
شب و روزش دريغ رفته و ايكاش آينده است
من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است
زمين و آسمانم نورباران است
كبوترهاي رنگين بال خواهش ها
بهشت پر گل انديشه ام را زير پر دارند
صفاي معبد هستي تماشايي است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه ميريزد
جهان در خواب
تنها من در اين معبد در اين محراب
دلم ميخواست بند از پاي جانم باز مي كردند
كه من تا روي بام ابرها پرواز مي كردم
از آنجا با كمند كهكشان تا آستان عرش مي رفتم
چه شيرين است وقتي بيگناهي داد خود را از خداي خويش مي گيرد
چه شيرين است اما من
دلم ميخواست اهل زور و زر ناگاه
زهر سو راه مردم را نمي بستند و زنجير خدا را برنمي چيدند
دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود
دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند
طمع در مال يكديگر نمي بستند
مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند
ازين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي كردند
چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند
چه شيريناست وقتي سينه ها از مهر آكنده است
چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است
چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است
دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند
در اين دنياي بي آغاز و بي پايان
دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو ميريخت
پليدي ها و زشتي ها به زير خاك مي ماندند
بهاري جاودان آغوش وا ميكرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميكرد
بهشت عشق مي خنديد
به روي آسمان آبي آرام
پرستوهاي مهر و دوستي پرواز ميكردند
به روي بام ها ناقوس آزادي صدا ميكرد
مگو اين ‌آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد
وگر اين آسمان در هم نميريزد
بيا تا ما فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم
به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:30  توسط حامی  | 

دیگر آمدنت درخیالم آنقدر گنگ است ، که نمی بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها گم کرده ام

بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زند

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگ ها چشم هایت را به تصویر می کشم

و نگاهم را جادویی می کنم تا با دیدن تصویر چشم هایت جادو شوی

پس اینبار برایت می نویسم که دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند

می خواهمت هنوز، گاه آنچنان آشفته و گنگ می شوم ، که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه هایم بشوید

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که .دلتنگ شده ام ............. rahبه همین سادگی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 6:26  توسط حامی  | 

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن ار سوراخ کوچک پيله را تماشا کرد

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد

پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بود

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند

! اما چنين نشد

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را

خدا براي پروانه قرار داده بود، تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود

و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داري

اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم، فلج مي شديم

به اندازه کافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز کنيم

من نيرو خواستم و خداوند مشکلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم

من دانش خواستم و خداوند مسائلي براي حل کردن به من داد

من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم

من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد، تا آنها را از ميان بردارم

من انگيزه خواستم و خداوند کساني را به من نشان داد که نيازمند کمک بودند

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت کنم

من به آنچه خواستم نرسيدم

اما !!!

آنچه نياز داشتم، به من داده شد

نترس، با مشکلات مبارزه کن و بدان که مي تواني بر آنها غلبه کني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:6  توسط حامی  |